ترس!

متن مرتبط با «ترس و لرز» در سایت ترس! نوشته شده است

کتاب سوپ جوجه!

  • نیلوبلاگ

    داستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد... ادامه مطلب...

    ادامه مطلب
  • اولین روز کاری 95

  • نیلوبلاگ

    قصد داشتم که از تمام فرصتم واسه حضور در مشهد استفاده کنم واسه همین توی بهمن ماه و موقع خرید بلیط برگشت برای ساعت 21:10 روز جمعه 13 فروردین بلیط گرفته بودم که از 13 بهxadدر هم نهایت بهره رو ببرم هرچند که بارندگیxadای که از بامداد 13اُم شروع شده بود تقریبا خیلیا از جمله ما رو هم خونه نشین کرد ادامه مطلب...

    ادامه مطلب
  • جهت خالی نبودن عریضه!

  • نیلوبلاگ

    ی زمانی بود که هروقت اتفاق جدیدی برام رخ میxadداد میxadاومدم اینxadجا میxadنوشتمش ولی مدتیه دیگه حال و حوصله نوشتن ندارم. حالا نمیxadدونم علت اصلیxadش چیه ولی یکی از عواملش همین اپلیکیشنxadهای اجتماعیِ که وقت زیادی رو ازم میxadگیره، بعضی موقعxadها به سرم میxadزنه که sign out بزنم و بیام بیرون ولی فکر کنم مشکل من فراتر از کنار گذاشتن یک نرمxadافزار باشه، فکر کنم نیاز دارم ی دوره جدیدی توی زندگیxadم رو تجربه کنم، به ی انگیزه بیرونی نیاز دارم، به یک همراه! ......

    ادامه مطلب
  • کادو!!!

  • نیلوبلاگ

    گوشی رو دادن بهش، باهم صحبت کردیم و میگه: [14آم تولدمه]. بهش میگم: [منم فردا که 13ام هست میام مشهد و 14آم که تولدته اونجام، کادو تولد چی دوست داری برات بگیرم؟] میگه: [تبلت قورباغه ای! ببین اگه پولات میرسه تبلت قورباغه ای برام بگیر] میگم: [چی هست؟] میگه: [پشت ویترین مغازه ها هست!] میگم: [باشه، برم ببینم پولام چقدره، اگه کافی بود برات بگیرم] میگه: [آره برو چک کن]! :| تبلت قورباغه ای چیه؟! :| من اول فکر کردم از این اسباب بازیاست که دکمه هاش رو فشار میدی از هر کدومش ی صدا و آهنگی درمیاد ولی اونجور...

    ادامه مطلب
  • غروب دلگیر

  • نیلوبلاگ

    وقتی میxadفهمی عزیزانی قراره مهمونت باشن خیلی ذوق و شوق داری، هرکاری میxadکنی تا بهترین شرایط رو برای میزبانی ازشون فراهم کنی. هر دقیقه که به لحظه موعود نزدیک میxadشی اشتیاقت بیشتر و بیشتر میشه. "مهتاب" و "حامد آقا" شنبه صبح از مشهد با هواپیما اومدن اینجا. منم ساعتای 16 از سرکار زدم بیرون تا خودم رو زودتر به خونه برسونم، آخه قرار بود یخچالxadساز ساعت 17 بیاد واسه تعمیر یخچالمون. یک ربع به 17 خونه بودم ولی از تعمیرکار تا ساعتای 18:15 خبری نشد. مهمونام هم ساعتای 17:30 اومدن ولی خب نه آب خنکی داشتم...

    ادامه مطلب
  • ترس!

  • نیلوبلاگ

    طبقه سوم بودم، رفتم داخل آسانسور و دکمه همکف رو زدم، طبقه دوم نگه داشت! در به سختی تا نیمه باز شد. بیرون تاریک بود، کمک کردم که در کامل باز بشه، هیچکی نبود! توی همون تاریکی ی چیز سایه مانندی جلوی آسانسور دیده میxadشد! با خودم گفتم شبحی روحی یا جنی باید باشه! ترسیده بودم. دستم رو دراز کردم و توی اون سایه تکون دادم! ادامه مطلب...

    ادامه مطلب